تبليغاتX
من ؟ من ؟ نه.... نه....!

من ؟ من ؟ نه.... نه....!

امروز روز جهاني كودك بود. تلويزويون كلي كارتون نشون داد تازه امروز ما برنامه داشتيم اما من ديشبش نخوافيده بودم امروز سر برنامه همش خوافم ميبرد خُف!
هي آقاي چارجردان مي قفت نآقا نبايد خوشگل من! بيدار شو داريم فيلم ميجيريم آخه! من هي دوباره خوافم ميبرد.
آخه ديشب خاله بهار به من گفتش كه روز جهاني چودكه برو هر چي دلت ميخواد فيتبال باز كن تازشم برات آش رشته م ميفزم. خلاصه ديشف مازيار اينا اومدن حياط ما با هم يه دس فيتبال مشتي زديم. "بايد" خانمم نخودي بودش نيست كه دختره فيتبال بلد نيست...نخدي بازيش دادم هي قل ميخورد. بازيمون چه تموم شد رفيتم با مازيار اينا نشستيم رو بالكن شونصد تا كاسه آش رشته خورديم تا صفح هي قفتيم هي خنديديم به ياد جفونيا...
ها؟؟!!
اين شد چه امروز خواف موندم. عمو علي امروز اومد پيشم قفتش :("نبايد" جان قد اين سنتون بدون! )
ولي آخه سن من قد نداره چه....
روز همه مبارك! اين عچس منو بايد و خانجون.

+ نبشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:21  تبسط نبايد و با كمك عمو علي  | 

دیشف تو قزوین یه جا آدم بزرگا جم شده بودن لباس اینا دوخته بودن ساندویج درس چرده بودن  نمایش قُذاشته بودن بهش میگن نمیاشگاه زنایی که نون میارن نام میبرن یا فک کنم نام میارن نون میبرن..*

 

هان؟!

نمیدونم خُف! یه چیزی میگن دیده! منو باید و خانجون و نوید پاشیدم رفیتم اونجا خاله بهارم که هیچ معلوم نیس کجاس اصلا از اون موقه که رفیتم فیتبال برگشتیم رفتش دیده نیومد!

خلاصه من تو نمایشقاه نون آوری دست خانجونو سفت گرفته بودم قُم نشه بچگی دیگه مامان بزرگمه دیده آخه.

یه هو نا غافل دس خانجونو ول چردم رفتم براش خوراچی بخرم. بهوونه میجرفت آخه!

خلاصه خان جون و نباید قُم شدن دیده هی بهشون قفتم بابا براتون آش رشته میخرم ساندویج بده این عمو علیو ندیدین خنگولیسم جرفته مریض شده افتاده قوشه ی خونه؟

 هی قفتن نه ما میخوایم میخوایم!

چرااینجوری نیقا میکنی به خدا  اونا خواستن من نخواستم! من نخواستم بخدا خیلی خُف من خواستم

خلاصه عمو سام اینا داشتن تو نمایشگاه میگشتن که منو دیدن ورم داشتن بردن خونشون الانم اینجام!

چن تا عکس مشتی جرفتیم میذارم ببینی حالا! ولی عجب رایانه ی باحالی داره از مال شهرام اینا خیلی بهتره! قُندست!

*نمایشگاه زنان نان آور و نام آور

+ نبشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 14:19  تبسط نبايد و با كمك عمو علي  | 

 

دیروزا با این شهرام و مازیار رفتیم مسابقات حرفه ای فیتبال تو کوچه علی رضا اینا ..

یه عالمه خوف بود شونصد تا مسافقه دادیم گل زدیم حسابی!! پیچولوندیمشون بهم !!

 هان؟؟ یعنی اونا دیگه من که سوت نرقه ایه داوریه حرفه ایه مسافقات فیتبالمو برده بودم داور ذخیره بودم ..

 به هر حال ما قهرمان شدیم هووووووووووووورررررررررررررراااااااااااا

ولی نمیدونم چرا برگشتیم خونه مامان اینای شهرام و مازیار با خانجون و باید داشتن سرکوچه گریه میکردن می گفتن بچه هامون گم شدن تازه خاله بهارم با آقا پلیسا اومد !!!!

تا ما رو دیدن اولش خوشحال شدن بغل و ماچو ... من مونده بودم اینا از کجا فهمیدن ما قهرمان مسافقات حرفه ایه فیتبال شدیم ولی هی بعدش هی گریه کردن بعد دعوامون کردن مامان مازیار گوششو گرفت برد شهرامم گریه میکرد بردنش منم کلی سرم داد زدن تازه شم سوتمو ازم گرفتن...

اصلا درست نیستا با قهرمانای مسافقات بد برخورد میکنن !!

بعدشم در اتاقمو روم بستن تهنایی باشم فکر کردن من میترسم ...

راستی نفهمیدم خاله بهار چیکار کرده بود که آقا پلیسا گرفته بودنش !!!

 

+ نبشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:2  تبسط نبايد و با كمك مامانم  | 

 

این گربهه حرف منو گوش نمیده !!!

 هرچی باهاش صحفت کردم که من هر روز باست نون منیدازم تو ماهیای حوض نخور اصلنشم محلم نذاشت همونطوری نشسته رو دیفار داره ماهیا رو نیگا میکنه !!!

 بی ادفِ هااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نبشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:40  تبسط نبايد و با كمك مامانم  | 

 

اصلانشم حوصله اش سر رفته تو این .. چیه؟ آرچیپ؟ آنچیو؟ همونا که عروسکا رو نِدَر می دارن دیده!!

بعدشم من ماجیکای باید رو ور نداستم که !! هر چی قُم میشه خراف میشه به من جیر میدن !!

 تازه شم دلش آش رشته می خوات !!!!  

    

 


 

+ نبشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:57  تبسط نبايد و با كمك مامانم  | 

 

حالا ما یه مدل مو زدیما همه میرن شلکش موهاشونو میزنن

خدا شاهده!!!!!!!!!

 

+ نبشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 4:15  تبسط نبايد و با كمك مامانم  | 

یه روز عمو علی بعد از تموم شدن برناممون منو ورداشت برد پیش یه پسره.

بچه خوشگولی بود خیلی دوس  داشتم بهش بگم پسره! بیا با هم یه دست فیتبال بازی کنیم چند تا قل بزنم تو درفازت ولی چون مامانم باهام نبود نمی تونستم حرف بزنم!

فییییییییییییییییییییین!

عمو علی از اون بچه هه پرسیدش که نبایدو دوس داری؟

بچه هه سرشو تکون داد ینی آره!

عمو علی ازش پرسید فکر میکنی نباید خودش تکون می خوره؟

پسره گفتش نه دستتو کردی توش!

عمو علی یه چیزی تو دلش گفت که فقط من فهمیدم:

تا وقتی که بچه ای میدونه دست من توی عروسکه من عروسک گردان نیستم!!!

دلم میخواست دسای درازمو ببرم بالا و....!

خیلی ناحارت بود! اما وقتی مامانم اومد دست کشید رو کله ی کچلم گفت:" چطوری کچل من؟!" حالم بهتر شدش!

 

+ نبشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 16:3  تبسط نبايد و با كمك عمو علي  | 

+ نبشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 22:18  تبسط نبايد و با كمك عمو علي  |